محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4901
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به اهواز رفت و آنجا با مغيره نبرد كرد كه سوى بصره رفت و خازم وارد اهواز شد و مدت سه روز آن را به غارت داد . سدى گويد : در ايام نبرد محمد ، خادم بودم و با مگسپران بالاى سر منصور مىايستادم ، وقتى كار ابراهيم بالا گرفت و اهميت يافت ، ديدمش كه پنجاه و چند شب بر سجاده مقيم بود ، بر آن مىخفت و بر آن مىنشست ، جبهء رنگينى به تن داشت كه گريبان جبه و آنچه زير ريش وى بود كثيف شده بود اما جبه را عوض نكرد و سجاده را ترك نكرد تا خدا فتح را نصيب وى كرد . وقتى كه به نزد كسان نمايان مىشد روى جبه ، سياه به تن مىكرد و بر تشك خويش مىنشست و چون به خلوت مىشد به وضع خويش باز مىگشت . گويد : در آن روزها ريسانه پيش وى آمد ، دو تن از زنان شهر را به خانهء وى برده بودند يكيشان فاطمه دختر محمد نوادهء طلحة بن عبيد الله بود و ديگرى ام الكريم دختر عبد الله از اعقاب خالد بن اسيد كه به آنها نظر نينداخته بود . گويد : ريسانه گفت : « اى امير مؤمنان اين دو زن بد دل شدهاند و گمانهاى بد آوردهاند از آن رو كه به آنها بىاعتنايى كرده اى . » گويد : منصور او را توبيخ كرد و گفت : « اين روزها از روزهاى زنان نيست ، پيش من راه نخواهند يافت تا بدانم آيا سر ابراهيم از آن من است يا سر من از آن ابراهيم . » گويند : وقتى محمد و جعفر پسران سليمان از بصره برون شدند خبر را بر - روى پارهء انبانى براى ابو جعفر نوشتند كه چيزى جز آن براى نوشتن نيافتند و چون نامه به دو رسيد و پارهء انبان را به دست فرستاده ديد گفت : « به خدا مردم بصره با ابراهيم به خلع پرداختهاند » آنگاه مكتوب را بخواند و عبد الرحمان ختلى و ابو يعقوب پدر زن مالك بن هيثم را پيش خواند و آنها را با سپاهى انبوه سوى پسران سليمان فرستاد و دستورشان داد كه هر كجا آنها را ديدند نگاهشان دارند و با آنها